سرم را روی چینهای با محبت "بودنت" می گذارم  و صورت پرچین خاطرات را بارانی می کنم ...

اینجا! دنیایی که تا بینهایت آبی یک "شوق"میرود و پشت مه رقیق "خوشباوری"گم

میشود...

من اینجا پر از شور آوازم و طنین دلکش آهنگم پر از موسیقی نشاط انگیز "زندگی"

است که روی نتهای آن امواج " مهربانی "جریان دارد...

تو را طلب می کنم ای دورتر از یک آرزوی عبث! من اینجا بس دلتنگم و پیشانیم

ساییده بر درهای انتظار است و تو از اینجا به فاصله همه "پیوستنها " دوری!

تورا به زمزمه همیشگی مقرب و جریان سیال رحمت خدا و به بی نامی بی نشان

یک" دیوانه " میسپارم که در اندرزهای بی پیرایه اش٬ سرشاری یک التهاب و بیم

امید موج می زند و پلکهایش  هر بار به یاد با تو زیستن بسته میشود و جانش از یاد

تو سیراب می گردد.

تو را به فراموشی " نجواها" تو را به پیوند صمیمی دو قلب دور می سپارم!...



نوشته شده در شنبه, ارديبهشت 12, 1388ساعت12:47 توسط parham | لینک ثابت || نظرات(11) - ارسال نظر -