تبليغات| شارژX
پلک دل

بیدار بمان

من سرشار از قطرات مذاب مهربانیهایم که به دریای پاکیها راه دارد و  

هزار قصه از این سفر بی برگشت در گوش گلهای نشکفته خوانده ام . 

ببین! پنجره رشد را فراموش کرده و دیگر از دیوار بلوغ بالا نمی آید و پنجه 

در سینه آسمان نمی زند و اتاقها دیگر گهواره گرم خوشباوریها نیستند  

و گلهای قالی دیگر هیچ رفتنی را حس نمی کنند و کوچه از صدای عابر  

مست از خودکامی شبانه تهی است و اینجا همه زنگها را از یاد برده اند. 

اما تو بیدار بمان... 

نگاه کن! زندگی به سیمای مهربانت ٬ به چشمان آشنایت ٬ به تو ای ابتدای هر کلام  

سلام می کند...


نوشته شده در جمعه, دي 25, 1388ساعت01:23 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(5) -


یار من

یار من طفل است معشوقه نمیداند هنوز!


نوشته شده در يكشنبه, شهريور 15, 1388ساعت04:45 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(8) -


زمزمه

معشوق نزدیک است 

و من هراسی ندارم. 

در آغوش او آرام می گیرم. 

به کجا می رویم؟ او بهتر می داند. 

"او" مرا به کجا خواهد برد؟ "او" بهتر می داند. من فقط می دانم  

که مرا هر جا ببرد ٬ از خود دور نخواهد کرد ...

و این همه آن چیزی است که نیازمندم. زیرا در "او" سرور و 

 آرامشی برتر از همه آرامش ها و سروری بی کران...


نوشته شده در سه شنبه, مرداد 27, 1388ساعت12:31 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(12) -


"شکوه یک اتصال"

   نمی دانم سرچشمه این نیاز کجاست؟

   من به دنبال اتصال دو قلب در نگاه نافذی می گردم که جوشش یقین عشق را از  بغض

  

   خاموش   برگها در یابد و با من یک شب روی آبی ترین آسمان خدا در حالیکه غرق مه

   و ابرو بارانم بخوابد.

 مرا بپیچ در لایه های خاموش دستانت و بگذار "اتفاق"بیفتم.


نوشته شده در دوشنبه, تير 15, 1388ساعت08:51 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(22) -


"عاشقانه"

سرم را روی چینهای با محبت "بودنت" می گذارم  و صورت پرچین خاطرات را بارانی می کنم ...

اینجا! دنیایی که تا بینهایت آبی یک "شوق"میرود و پشت مه رقیق "خوشباوری"گم

میشود...

من اینجا پر از شور آوازم و طنین دلکش آهنگم پر از موسیقی نشاط انگیز "زندگی"

است که روی نتهای آن امواج " مهربانی "جریان دارد...

تو را طلب می کنم ای دورتر از یک آرزوی عبث! من اینجا بس دلتنگم و پیشانیم

ساییده بر درهای انتظار است و تو از اینجا به فاصله همه "پیوستنها " دوری!

تورا به زمزمه همیشگی مقرب و جریان سیال رحمت خدا و به بی نامی بی نشان

یک" دیوانه " میسپارم که در اندرزهای بی پیرایه اش٬ سرشاری یک التهاب و بیم

امید موج می زند و پلکهایش  هر بار به یاد با تو زیستن بسته میشود و جانش از یاد

تو سیراب می گردد.

تو را به فراموشی " نجواها" تو را به پیوند صمیمی دو قلب دور می سپارم!...


نوشته شده در شنبه, ارديبهشت 12, 1388ساعت12:47 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(11) -


پیغام شیرین

دلتنگی را ساده نیانگاریم و عادت را جانشین دل سپاریها نکنیم. 

به باد بدهیم خرمن دعویها را و به آب بسپاریم دشنامهای رانده  

را و پاک شویم از هر کینه ای و برویم وادی وادی به دنبال رقص  

قاصدکها که با آواز نی لبک چوپان ساده دلی کوچ میکنند و پیام 

کولیها را جدی میگیرند، چرا که طبیعت تنها رویای تحقق یافته ماست... 

                                                             محمدی


نوشته شده در شنبه, فروردين 29, 1388ساعت02:45 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(2) -


جشن نوروز

 به شاد باش خُرامیدن بهارِ دوستیمان سر به سجده می گذارم و می گویم:

 بهترین دوست کسی است که بتوان پیشش با صدای بلند فکر کرد.

جشن باستانی نوروز را به همه دوستان عزیزم تبریک میگم و آرزو دارم به  همه آرزوهای کوچیک و بزرگتون برسین...


نوشته شده در چهارشنبه, فروردين 5, 1388ساعت01:52 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(2) -


سر آغاز دلباختنت کجاست؟

بی شکیب شده ام.شاید آغاز دلباختن است.

                    اما تو همیشه ابتدای بی قراری منی!       

کاش درد چشمانت را میدانستم و لمس گفتارت را می فهمیدم و میدانستم که سر آغاز دلباختنت کجاست؟!


نوشته شده در دوشنبه, اسفند 19, 1387ساعت01:54 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(10) -


تبعیدی زمینی!

اینجا زمین است.سرزمینی خشک.طلوع بی صدای خورشید. 

 غروب دلگیر آفتاب...  

 اینجا سرزمینی است که پرنده پرواز را از خاطر برده و

دشوارترین سخن فهماندن این حقیقت به اوست که آزاد است...

تو تنهایی، تو ممنوعی از عشق ورزیدن به پاکیهای سرشت...

"اینجا ایستادن بر زمین سفت دشوار است و بالا رفتن از 

صخره های دلها و فریاد زدن بر سر وجدانهای خفته که ای آدمها! من هم هستم...

من هم حق دارم که فهمیده شوم، من هم حق دارم که فهمیده شوم،

من هم حق دارم که دوست بدارم و دوستم بدارند، منهم...."


نوشته شده در يكشنبه, اسفند 4, 1387ساعت03:04 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(4) -


شب بخیر رویای کوچک من!

شب از نیمه گذشته است و چشمان خیس تو، التهاب بیداری را در دل من مینشاند.

آرام در گهواره جنبان سینه من بخواب که باد صورتش را به شیشه های سرد

چسبانده و ترس اذن دخول می خواهد. پلکهای نمناکت  را روی رویاهای شیرین

ببند و به سپیده ها بیاندیش...

بگذار هم را باور کنیم،در همین دنیای ساده و پاک بچگی و بخندیم به همه بی تابیها

به گریه های پر بهانه تو در آینه و به نیاز پر ناز من و غروبها بادبادک هوا کنیم و

شبها شعر بخوانیم و برای هم یک بغل شادی به ارمغان بیاوریم. صبح به آفتاب

لبخند بزنیم و بیندیشیم که امروز چه کنیم؟!


نوشته شده در دوشنبه, بهمن 14, 1387ساعت12:39 توسط parham | لینک ثابت || - نظر(10) -


4163