تبليغات|طراحی سایتX
پلک دل
پلک دل
نوشته شده در تاريخ جمعه, دي 17, 1389 توسط parham | نظر(18)

ای بهترین بهانه دلتنگی، سلام! 

من تو را اینگونه می بیینم.عاقلتر از صبح به هنگام عصر ، ببین صندلی حصیری باغ ، تو را به چه خلوتی دعوت می کند و رنگ انداختن چایی نپتون در آب جوش لیوان و بعد شعله فندکی و سرخی غروب که روی پهنه صورتت پخش می شود و رفته رفته تابلوی شب تکمیل می شود و من به انتظار چیدن غوره ها ، سر به برگهای مو می زنم و می پیچم دور تنه ساکت آن و سرازیر می شوم از بالکن و بام. 

سایه ها کنار شومینه می رقصند و رختها در پچ پچ باد می خندد و من به لختی آینه خیره می مانم.دستی پنجه های کشیده دستی را می کشد و ناخنهای رنگین در التماس می مانند و گوشه تبسمی به آهنگ موزون،اوج می دهد.لبها فریاد می زنند: بیا این آهنگ را با هم برقصیم... 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, مهر 14, 1389 توسط parham | نظر(64)

تو را به آب و آتش و آفتاب پیوند می زنم و اسمت را روی کنده بزرگترین درخت "صبر" می کنم، تا جای زخمهای " با هم ماندنمان" برای همیشه در خاطره های بی ما بودن، جاودان شود. 

تو را به زمزمه همیشگی مقرب و جریان سیال رحمت خدا و به بی نامی بی نشان یک" دیوانه " می سپارم که در اندرزهای بی پیرایه اش ، سرشاری یک التهاب و بیم امید موج می زند و پلکهایش هر بار به یاد با تو زیستن بسته می شود و جانش از یاد تو سیراب می گردد. 

تو را به فراموشی " نجواها " تو را به پیوند صمیمی دو قلب دور می سپارم!...

نوشته شده در تاريخ جمعه, خرداد 28, 1389 توسط parham | نظر(10)

امروز یاد غرورهای غریبی افتادم که صمیمیت حزن عشق را با " نه ای " دلسرد، له می کردند و از خیابانهایی می گذشتند که غبار روزها، گرد رد شدن را از آن گرفته بود... 

من رسیدم تا لب یک دیدار، تا ابهام یک فردا، تا دل سپردن به باد و طبل باداباد! 

من رسیدم تا لب یک طاقچه ، تا شکستن یک بهت، تا گزیدن جای تلخ جدایی! 

من تورا بوسیدم در فراغت زمزمه های کبریایی، من تو را بوسیدم در شمیم شروع یک تراژدی!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه, خرداد 25, 1389 توسط parham | نظر(2)

دوست داشتم بی هیچ تشویش و واپس زدنی، دستانت را بالینی برای خستگیهای التیام نیافته ام می کردی و تا ابدیت چشمانت، در دامان پر مهرت می آرمیدم. 

دوست داشتم مرا در حریر خیال می پیچاندی و آرام در گهواره نرم نوازشهای کلامت تکان می دادی و در رویای سبز زیستن غوطه ور می ساختی. 

دوست داشتم ای ابتدای زلال مهربانیها!هیچ انتهایی بر این جاده رفتن نبود و هیچ گامی سایش قدمهای مرا نمی شمرد.کاش می دیدی. کاش نگاهت کور نبود و مرا دورتر از دسترس رفته ها در گاهنامه روزهایت نمی سپردی. 

( ادامه مطلب )


نوشته شده در تاريخ جمعه, دي 25, 1388 توسط parham | نظر(7)

من سرشار از قطرات مذاب مهربانیهایم که به دریای پاکیها راه دارد و  

هزار قصه از این سفر بی برگشت در گوش گلهای نشکفته خوانده ام . 

ببین! پنجره رشد را فراموش کرده و دیگر از دیوار بلوغ بالا نمی آید و پنجه 

در سینه آسمان نمی زند و اتاقها دیگر گهواره گرم خوشباوریها نیستند  

و گلهای قالی دیگر هیچ رفتنی را حس نمی کنند و کوچه از صدای عابر  

مست از خودکامی شبانه تهی است و اینجا همه زنگها را از یاد برده اند. 

اما تو بیدار بمان... 

نگاه کن! زندگی به سیمای مهربانت ٬ به چشمان آشنایت ٬ به تو ای ابتدای هر کلام  

سلام می کند...

نوشته شده در تاريخ يكشنبه, شهريور 15, 1388 توسط parham | نظر(9)

یار من طفل است معشوقه نمیداند هنوز!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه, مرداد 27, 1388 توسط parham | نظر(13)

معشوق نزدیک است 

و من هراسی ندارم. 

در آغوش او آرام می گیرم. 

به کجا می رویم؟ او بهتر می داند. 

"او" مرا به کجا خواهد برد؟ "او" بهتر می داند. من فقط می دانم  

که مرا هر جا ببرد ٬ از خود دور نخواهد کرد ...

و این همه آن چیزی است که نیازمندم. زیرا در "او" سرور و 

 آرامشی برتر از همه آرامش ها و سروری بی کران...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه, تير 15, 1388 توسط parham | نظر(23)

   نمی دانم سرچشمه این نیاز کجاست؟

   من به دنبال اتصال دو قلب در نگاه نافذی می گردم که جوشش یقین عشق را از  بغض

  

   خاموش   برگها در یابد و با من یک شب روی آبی ترین آسمان خدا در حالیکه غرق مه

   و ابرو بارانم بخوابد.

 مرا بپیچ در لایه های خاموش دستانت و بگذار "اتفاق"بیفتم.

نوشته شده در تاريخ شنبه, ارديبهشت 12, 1388 توسط parham | نظر(11)

سرم را روی چینهای با محبت "بودنت" می گذارم  و صورت پرچین خاطرات را بارانی می کنم ...

اینجا! دنیایی که تا بینهایت آبی یک "شوق"میرود و پشت مه رقیق "خوشباوری"گم

میشود...

من اینجا پر از شور آوازم و طنین دلکش آهنگم پر از موسیقی نشاط انگیز "زندگی"

است که روی نتهای آن امواج " مهربانی "جریان دارد...

تو را طلب می کنم ای دورتر از یک آرزوی عبث! من اینجا بس دلتنگم و پیشانیم

ساییده بر درهای انتظار است و تو از اینجا به فاصله همه "پیوستنها " دوری!

تورا به زمزمه همیشگی مقرب و جریان سیال رحمت خدا و به بی نامی بی نشان

یک" دیوانه " میسپارم که در اندرزهای بی پیرایه اش٬ سرشاری یک التهاب و بیم

امید موج می زند و پلکهایش  هر بار به یاد با تو زیستن بسته میشود و جانش از یاد

تو سیراب می گردد.

تو را به فراموشی " نجواها" تو را به پیوند صمیمی دو قلب دور می سپارم!...

نوشته شده در تاريخ شنبه, فروردين 29, 1388 توسط parham | نظر(2)

دلتنگی را ساده نیانگاریم و عادت را جانشین دل سپاریها نکنیم. 

به باد بدهیم خرمن دعویها را و به آب بسپاریم دشنامهای رانده  

را و پاک شویم از هر کینه ای و برویم وادی وادی به دنبال رقص  

قاصدکها که با آواز نی لبک چوپان ساده دلی کوچ میکنند و پیام 

کولیها را جدی میگیرند، چرا که طبیعت تنها رویای تحقق یافته ماست... 

                                                             محمدی

[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 2 ] [ صفحه بعد ]