ای بهترین بهانه دلتنگی، سلام!
من تو را اینگونه می بیینم.عاقلتر از صبح به هنگام عصر ، ببین صندلی حصیری باغ ، تو را به چه خلوتی دعوت می کند و رنگ انداختن چایی نپتون در آب جوش لیوان و بعد شعله فندکی و سرخی غروب که روی پهنه صورتت پخش می شود و رفته رفته تابلوی شب تکمیل می شود و من به انتظار چیدن غوره ها ، سر به برگهای مو می زنم و می پیچم دور تنه ساکت آن و سرازیر می شوم از بالکن و بام.
سایه ها کنار شومینه می رقصند و رختها در پچ پچ باد می خندد و من به لختی آینه خیره می مانم.دستی پنجه های کشیده دستی را می کشد و ناخنهای رنگین در التماس می مانند و گوشه تبسمی به آهنگ موزون،اوج می دهد.لبها فریاد می زنند: بیا این آهنگ را با هم برقصیم...
تو را به آب و آتش و آفتاب پیوند می زنم و اسمت را روی کنده بزرگترین درخت "صبر" می کنم، تا جای زخمهای " با هم ماندنمان" برای همیشه در خاطره های بی ما بودن، جاودان شود.
تو را به زمزمه همیشگی مقرب و جریان سیال رحمت خدا و به بی نامی بی نشان یک" دیوانه " می سپارم که در اندرزهای بی پیرایه اش ، سرشاری یک التهاب و بیم امید موج می زند و پلکهایش هر بار به یاد با تو زیستن بسته می شود و جانش از یاد تو سیراب می گردد.
تو را به فراموشی " نجواها " تو را به پیوند صمیمی دو قلب دور می سپارم!...
امروز یاد غرورهای غریبی افتادم که صمیمیت حزن عشق را با " نه ای " دلسرد، له می کردند و از خیابانهایی می گذشتند که غبار روزها، گرد رد شدن را از آن گرفته بود...
من رسیدم تا لب یک دیدار، تا ابهام یک فردا، تا دل سپردن به باد و طبل باداباد!
من رسیدم تا لب یک طاقچه ، تا شکستن یک بهت، تا گزیدن جای تلخ جدایی!
من تورا بوسیدم در فراغت زمزمه های کبریایی، من تو را بوسیدم در شمیم شروع یک تراژدی!
دوست داشتم بی هیچ تشویش و واپس زدنی، دستانت را بالینی برای خستگیهای التیام نیافته ام می کردی و تا ابدیت چشمانت، در دامان پر مهرت می آرمیدم.
دوست داشتم مرا در حریر خیال می پیچاندی و آرام در گهواره نرم نوازشهای کلامت تکان می دادی و در رویای سبز زیستن غوطه ور می ساختی.
دوست داشتم ای ابتدای زلال مهربانیها!هیچ انتهایی بر این جاده رفتن نبود و هیچ گامی سایش قدمهای مرا نمی شمرد.کاش می دیدی. کاش نگاهت کور نبود و مرا دورتر از دسترس رفته ها در گاهنامه روزهایت نمی سپردی.
( ادامه مطلب )
من سرشار از قطرات مذاب مهربانیهایم که به دریای پاکیها راه دارد و
هزار قصه از این سفر بی برگشت در گوش گلهای نشکفته خوانده ام .
ببین! پنجره رشد را فراموش کرده و دیگر از دیوار بلوغ بالا نمی آید و پنجه
در سینه آسمان نمی زند و اتاقها دیگر گهواره گرم خوشباوریها نیستند
و گلهای قالی دیگر هیچ رفتنی را حس نمی کنند و کوچه از صدای عابر
مست از خودکامی شبانه تهی است و اینجا همه زنگها را از یاد برده اند.
اما تو بیدار بمان...
نگاه کن! زندگی به سیمای مهربانت ٬ به چشمان آشنایت ٬ به تو ای ابتدای هر کلام
سلام می کند...
سرم را روی چینهای با محبت "بودنت" می گذارم و صورت پرچین خاطرات را بارانی می کنم ...
اینجا! دنیایی که تا بینهایت آبی یک "شوق"میرود و پشت مه رقیق "خوشباوری"گم
میشود...
من اینجا پر از شور آوازم و طنین دلکش آهنگم پر از موسیقی نشاط انگیز "زندگی"
است که روی نتهای آن امواج " مهربانی "جریان دارد...
تو را طلب می کنم ای دورتر از یک آرزوی عبث! من اینجا بس دلتنگم و پیشانیم
ساییده بر درهای انتظار است و تو از اینجا به فاصله همه "پیوستنها " دوری!
تورا به زمزمه همیشگی مقرب و جریان سیال رحمت خدا و به بی نامی بی نشان
یک" دیوانه " میسپارم که در اندرزهای بی پیرایه اش٬ سرشاری یک التهاب و بیم
امید موج می زند و پلکهایش هر بار به یاد با تو زیستن بسته میشود و جانش از یاد
تو سیراب می گردد.
تو را به فراموشی " نجواها" تو را به پیوند صمیمی دو قلب دور می سپارم!...
دلتنگی را ساده نیانگاریم و عادت را جانشین دل سپاریها نکنیم.
به باد بدهیم خرمن دعویها را و به آب بسپاریم دشنامهای رانده
را و پاک شویم از هر کینه ای و برویم وادی وادی به دنبال رقص
قاصدکها که با آواز نی لبک چوپان ساده دلی کوچ میکنند و پیام
کولیها را جدی میگیرند، چرا که طبیعت تنها رویای تحقق یافته ماست...
محمدی
